76,478 books
—
284,509 voters
“از زندانی شدن ام به این سو
ده دور چرخید دنیا
به دور خورشید
از او اگر بپرسید:نه چندان قابل عرض،
زمانی میکروسکوپیک!
از من اگر بپرسید: ده سال از عمرم....
در سال زندانی شدن ام
قلمی داشتم و
یک هفته نوشتم و نوشتم تا هلاک شدن اش
ازو اگر بپرسید: یک زندگی تمام
از من اگر بپرسید: یکی دو هفت روز...
از زندانی شدن ام به این سو
عثمانِ مجرم به قتل
هفت و نیم سال را پر کرد و
آزاد شد
مدتی خیابان ها را دوره کرد و
دوباره
به جرم قاچاق برگشت به زندان....
شش ماه در حبس و
باز آزاد شد
دیروز نامه ای آمد که
ازدواج کرده و
بچه اش متولد میشود
در بهار...
هم امروز قدم به ده میگذارند
نطفه های خوابیده در رحم
در روز زندانی شدن ام
و تک تکِ کرّه های لرزان قدم و
دراز پای آن سال
مادیان های لمبر پری شدند به تمامی
اما نهال های زیتون
هنوز نهال
هنوز کودک اند.....
از زندانی شدن ام به این سو
میدان ها ساخته شده در شهر دور دست ام و
اهل خانه ام
در کوچه ای غریب و
در خانهای نادیده
مسکن گزیده اند
در سال زندانی شدن ام
نان
سفید بود همچو پنبه...
وبعد
به کمبودی نشست
اینجا در زندان
برای سیاه نانی قدر کف دست
به هم پریدند زندانیان
امروز به فراوانی است نان
لیک کدر و بی طعم و مزه...
سال زندانی شدن ام
دومین جنگ
آغاز نشده بود هنوز
تنور های داخاو
شعله برنکشیده بود
بمب اتم
بر هیروشیما
پرتاب نشده بود...
همچو خون کودکی گلوبریده
جاری شد زمان
و به پایان رسید
نهایتا آن روزها
هم امروز
صحبت سومین جنگ است
به سیاق دلار آمریکایی
از زندانی شدن ام به این سو
نور خورشید اما سر برآورد
علی رغم همه چیزی
و «آنها» از کنار تاریکی
دست های سنگین شان را
برخاک
تکیه دادند و برخاستند
هر چند نصفه و نیمه
از زندانی شدن ام به این سو
ده دور چرخید دنیا به دور خورشید
و هنوز
با ولعِ روز اول
تکرار میکنم باز
در روز زندانی شدن ام
آنچه نوش”
―
ده دور چرخید دنیا
به دور خورشید
از او اگر بپرسید:نه چندان قابل عرض،
زمانی میکروسکوپیک!
از من اگر بپرسید: ده سال از عمرم....
در سال زندانی شدن ام
قلمی داشتم و
یک هفته نوشتم و نوشتم تا هلاک شدن اش
ازو اگر بپرسید: یک زندگی تمام
از من اگر بپرسید: یکی دو هفت روز...
از زندانی شدن ام به این سو
عثمانِ مجرم به قتل
هفت و نیم سال را پر کرد و
آزاد شد
مدتی خیابان ها را دوره کرد و
دوباره
به جرم قاچاق برگشت به زندان....
شش ماه در حبس و
باز آزاد شد
دیروز نامه ای آمد که
ازدواج کرده و
بچه اش متولد میشود
در بهار...
هم امروز قدم به ده میگذارند
نطفه های خوابیده در رحم
در روز زندانی شدن ام
و تک تکِ کرّه های لرزان قدم و
دراز پای آن سال
مادیان های لمبر پری شدند به تمامی
اما نهال های زیتون
هنوز نهال
هنوز کودک اند.....
از زندانی شدن ام به این سو
میدان ها ساخته شده در شهر دور دست ام و
اهل خانه ام
در کوچه ای غریب و
در خانهای نادیده
مسکن گزیده اند
در سال زندانی شدن ام
نان
سفید بود همچو پنبه...
وبعد
به کمبودی نشست
اینجا در زندان
برای سیاه نانی قدر کف دست
به هم پریدند زندانیان
امروز به فراوانی است نان
لیک کدر و بی طعم و مزه...
سال زندانی شدن ام
دومین جنگ
آغاز نشده بود هنوز
تنور های داخاو
شعله برنکشیده بود
بمب اتم
بر هیروشیما
پرتاب نشده بود...
همچو خون کودکی گلوبریده
جاری شد زمان
و به پایان رسید
نهایتا آن روزها
هم امروز
صحبت سومین جنگ است
به سیاق دلار آمریکایی
از زندانی شدن ام به این سو
نور خورشید اما سر برآورد
علی رغم همه چیزی
و «آنها» از کنار تاریکی
دست های سنگین شان را
برخاک
تکیه دادند و برخاستند
هر چند نصفه و نیمه
از زندانی شدن ام به این سو
ده دور چرخید دنیا به دور خورشید
و هنوز
با ولعِ روز اول
تکرار میکنم باز
در روز زندانی شدن ام
آنچه نوش”
―
“شما میتوانید در این چند روز باقیمانده، در این هفتهی باقیمانده، بهاندازهی صدها سال عمر کنید، از زندگی و از هم تمتع کافی بگیرید، بخوانید، برقصید، چند رمان مطالعه کنید، بخورید، بنوشید، یکی دو شاهکار موسیقی گوش کنید... چه فرق میکند؟ اگر قرنها هم زنده باشید همین کارها را خواهید کرد. پس مسئله فقط در کیفیت است و نه کمیت، و آدم عاقل کارهای یکنواخت و همیشگی را سالهای سال تکرار نمیکند. به عقیدهی من یک هفته زندگی در این جهان کافی است، به شرط آن که آدم از تاریخ مرگ خود واقعاً خبر داشته باشد.”
― ملکوت
― ملکوت
“بدبختی من در همین است. از اینروست که مرگ را آزمایش میکنم. نمیگویم همهچیز احمقانه است، نمیگویم همه راهها مسدود است، نه اینها بیمعنی است، همه چیز وجود دارد و از این پس هم وجود خواهد داشت، حتی همه چیز درست خواهد شد، به این نکته ایمان دارم ولی... ولی با من فقط گذشتهی من باقی مانده است و امروز؟ میترسم که به دام امروز بیفتم. وای بر من اگر به دام امروز بیفتم! روزی که فقر و بیچارگی، خود را شاعرانه پنهان میکند تا به قول تو اشرافیت، در همان جلوهگاههای پُرزیوری که پیش از این همه بوده است خودش را تبرئه کند، خودش را محق قلمداد کند، روزی که عوامفریبی تا حد دانش اجتماعی پیش رفته است، روزی که مفاهیم عوض شده است، روزی که به برادرت و به دوست چندین سالهات و به زنت اعتماد نداری. بگو هوا بارانی است، رعد خشمش را بر سرت فرو میریزد. بگو آفتاب سوزان و درخشانی است، نیزههای نور بدنت را خواهد گداخت.”
― سنگر و قمقمههای خالی
― سنگر و قمقمههای خالی
“یک روز
در پیراهنی که پوشیدهای خواهی مرد
و بوی تنت را
صابون خواهد برد
و دندانها
سالها بعد از ریختن گوشت تنت
لبخند خواهد زد”
―
در پیراهنی که پوشیدهای خواهی مرد
و بوی تنت را
صابون خواهد برد
و دندانها
سالها بعد از ریختن گوشت تنت
لبخند خواهد زد”
―
“این تعهد نیست ـ کجسلیقگی است ـ که این موضوع را تا حد رابطهی پیچیدهای لای زرورق دنبال کنیم. بگذارید هر بامداد تر و تازه باشیم. وقتی پوشش فرسوده شد، دیگر کهنه است. چین و چروک را اتو میکنی باز مثل تازه میشود. تازه که شد، بی درنگ باز کهنه میشود... آیا اجباری هست که به این چیزهای ناشایست گوش بدهیم؟”
― The Woman in the Dunes
― The Woman in the Dunes
In this group we share our professional news about all kinds of art such as painting,theatre,graphics,sculpture,music.. All members can write their id ...more
معرفی کتابهایی که به تازگی منتشر شده اند.
در این گروه کتابهایی معرفی میشود که قبل از مرگ باید خواند... و نظر همه را میتونیم در مورد کتابهایی که معرفی شده بخوانیم و کلی بحثهای داغ و جالب داشته ...more
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
Tara’s 2025 Year in Books
Take a look at Tara’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Tara
Lists liked by Tara

